ماهان  و مازیارماهان و مازیار، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات یک مادر

روزهای تکراری و کسل کننده

1392/6/20 9:06
نویسنده : فریبا
180 بازدید
اشتراک گذاری

نمیدونم همه ادما این مشکلو دارن یا من به بحران خوردم خوب که فکر میکنم میبینم زندگیم پر از بی هدفیه :)) یعنی هر روز بیخود داره طی میشه چند شب پیش ی سریال دیدم (کوزی گونی) مادر خانواده با وجود دو تا پسر مث من و یک عدد همسر شب تولد تنها مونده بود و بیچاره به شراب خوری رو اورد کلی دلم براش سوخت اما خوب که نگاه میکنم میبینم اصلا بعید نیست در اینده ی روزی به خودم بیام که تنهاتر از این باشم بخاطر ازدواج و بچه داری از کلی علائقم گذشتم مثلا رشته نقاشی خوندم اما سالهاست دست به قلم نبردم ناراحت

یادش بخیر قدیماااااااااااااااا چقدر خوش گذروندم همه لحظه هاش عالی بود مخصوصا روزهائی رو که با س و ا م گذروندم بهترین روزهای زندگیم بود کلی پیاده روی میکردیم 

ی روز پله برقیهای یک مرکز تجاری رو برعکس رفتیم بالا ی روز زیرگذر سواریها رو پیاده رفتیم بقول دوستم س همه هیجانات  و با هم تجربه کردیم 

فکر کنم فشار بچه داری و خانه داری روم زیاده باز به ناله کردن افتادم اوه 

دلم ی هیجان گنده میخواد دوست دارم برگردم به همون روزهای خوب و شاد 

به هر کی نگاه میکنم از خودم افسرده تر و بی رمق تره انگار بقول قدیمیا خاک مرده پاشیدن رو سر ملت همه بی اعصاب شدن چند وقت پیش تو ی پاساژ میرفتم تلفنم زنگ خورد راه رفت و امد فقط یک متر فروشنده هام وسایلشونو گذاشته بودن بیرون خیلی سخت بود دو نفر بخوان با هم رد بشن حین صحبت تلفن داشتم از اون گذرگاه نیم متری هم رد میشدم که به یک خانوم برخورد کردم که اصلا شدید نبود و فقط همو حس کردیم باورم نمیشه برگشت توهین کرد تعجب البته منم از خجالتش در اومدم نیشخند ولی اخه چرا باید اینقدر صبر و تحملها پائین اومده باشه اینقدر پائین که بخاطر جای پارک ماشین دست به قتل میزنن.

خدا باعث و بانی 8 سال قحطی و بی فرهنگی ایرانو نیامرزه بدترین دوره تاریخی رو طی کردیم که نتیجش این شده ...... فکرک نم بحثو ببندم بهتره کار از هیجان به سیاست نکشه بلند صلوااااااااااااااات خنده

خدایا ان ده که ان بـــــــــــــــــــــــــــــــه ماچقلب

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)