کاش زندگی تکرار داشت (بیاد مادر عزیزم )
دوران کودکی فقط به بازیگوشی و درس گذشت تا وقتی اومدیم بفهمیم دنیا چه خبره و کی به کیه یکی از بدترین سرنوشتها برام رقم خورد خیلی سخته که صبح بخوای عزیزتو بیدار کنی اما متاسفانه ببینی که به خواب ابدی و نازش فرو رفته و تو رو برای همیشه ترک کرده لعنت به ماه اسفند که بدترین خاطره زندگیمو رقم زد هیچوقت اون صحنه رو نمیتونم فراموش کنم همیشه مثل یک نوار ویدوئی جلو چشام رژه میره
فقط 19 سال سن داشتم و همیشه همه چی محیا بوده غذا لباس تمیز فقط مصرف کننده بودم و هیچوقت حتی برای ثانیه ای به همچین روزی فکر نکرده بودم اصلا چرا باید بین اینهمه ادم خدا زورش به مامان من برسه اصلا خدا تو عدالت هم داری اصلا وجود داری ! اینها همه حرفائی بود که تو اوج بدبختی روزهای اول با خودم تکرار میکردم و سال اول رو هنوز منتظر بودم که از خواب بیدار بشم و این کابوس تموم بشه تا اینکه دانشگاه شهر خودم قبول شدم (قبلش شهر دیگه قبول شدم و نرفتم ) و ی خورده از شوک ماجرا بیرون اومدم درسته که میگن فقط گذر زمان که همه چی رو حل میکنه برای منم همینطور بود با گذشت زمان و کنار رفتن احساسات و باز شدن چشمام فهمیدم که بله خدا وجود داره و خیلی هم مهربون و روزی هزار بار شکر میکنم که به بهترین روشی که میتونست مامان مهربونمو برد چون بعدها شنیدم که دیابتش رو به بالا رفته بود و امکان داشت همینطوری پیش بره به کوری و فلج و یا حتی خیلی اتفاقات بدتر بکشونه خوشحالم که عزیز اومد و عزیز رفت البته فقط جسمش از بینمون رفته و اما خاطراتش و زحمتهائی که برای من و خواهر برادرام کشیده هیچوقت فراموش شدنی نیست عزیزم امیدوارم که الان در ارامش کامل باشی و از دعای خیرت برای من و بقیه بچه هات دریغ نکنی که مطمئنم همینطور هم هست ..
با نزدیک شدن به مراسم دومادی پسر ته تغاری خونه لحظه ای نیست بیادت نباشم خوب یادم که چقدر به خورد و خوراکش حساس بودی تو عالم بچگی از اینهمه توجه حسودیم میشد حالا که خودم مادر شدم و مسولئیت بچه داری به گردنم افتاده میتونم درکت کنم چه صبری داشتی بزرگ کردن 8 تا بچه با روحیات مختلف که هر کدوم یک سازی میزنن خدائیش خیلی سخته
بدجور دلم هواتوووووو کرده کاش زندگی تکرار میشد و میتونستم پاهاتو ببوسم بخاطر اینهمه از خودگذشتگی که برای تک تکمون داشتی


کاش زندگی تکرار داشت (بیاد مادر عزیزم )
