من و خداااااااااااا :))
به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود...
4 بهمن امسال از صبح که بیدار شدم هم کلی شادی داشتم و هم خیلی زیاد استرس و ترس اما با همه اینها جمعه هم تموم شد و خاطره خوش عروسی ابجی کوچیک رو برامون رقم زد 
نمیدونم تا چه حد تونستیم جای خالی مادر رو براش پر کنیم اما میدونم که همه سعیمون رو کردیم امیدوارم که مامان نازنینم هم ازمون راضی باشه :(
باز دلم گرفته خدااااااااااااااا چرا نظر نمیکنی ...کاش میشد برات درد دلهامو تو نامه بنویسم و بفرستم یا اس ام اس کنم :| اینطوری شاید زودتر بدستت برسه و ی راه چاره جلو پام بذاری
این تقدیر که میگن اجباریه ! چرا مال منو این شکلی رقم زدی یعنی هیچ راهی نبود ی کوچولو تغییرش بدی ! اصن وقتی افریدیم پرسیدی میخوام تو این دنیای گ... باشم ؟! منکه یادم نمیاد کسی سوالی کرده باشه! همینطوری فرتی انداختیم تو دنیا
حالا افریدی و انداختی تو دنیا دمت هم گرررررررم اما نمیشد ی دوست ی حامی یکی که حرف ادمو بفهمه و وسط درد دل کردنات ضد حال نزنه و تا اخر اخرش گوش کنه و نظریه و تئوریهای مفتی نده هم باهامون راهی میکردی بد نبود هااااااااااااا
خودت تنهائی فکر میکنی ما هم تحمل اینهمه تنهائی رو داریم ! نه قربونت من یکی که بریدم
دلم یک شونه(کتف نه شونه مو :| ) میخواد سرمو بذارم روش و هاااااای های عر بزنم و اشک بریزم !
دلم عشق داااااااااااااااااغ میخواد همچین که بسوزونتم !
دلم روزای بچگی رو میخواد ....گذشته دورو نمیگم همین 14-15 سال پیش !
دلم ی مسافرت میخواد تا بتونم همه این نداشته ها رو بی خیال بشم !
خدا میبینی چقدر ارزوهام کوچیکه یعنی نمیشه حداقل یکیشو براورده کنی 
دلم مامانمو میخوااااااااااااااااااااااااااااد :((( همیشه به حرفام گوش میکرد ی وقتا اخرش ناراحت میشد اما باز دفعه بعد گوش میکرد چی میگم 
چقدر غر زدم
اصلا همه رو بی خیااااااال یکم توانائی و صبر بده همین اینکه دیگه چیز زیادی نیست !
خدا جونم با همه اینها بازم نوکرتیم 


من و خداااااااااااا :))
