روزها پس از دیگری بدون هیچ هدف خاصی دنبال میشن :((
ساعت 10 از خواب بیدار شدم و دارم دور خودم میچرخم کلی کار سرم ریخته اما حسش نیست !
اینقدر امروز کسل بودم و خوابالو که برای اولین بار یادم رفت چاشت ماهانو بذارم تا راهیش کردم رفتم خوابیدم وقتی ساعت 10 بیدار دم دیدم میوه و خوراکیاش رو میز مونده زنگ زدم اژانس اومد فرستادم برد 
میترسم همینطوری پیش بره بچه هام به زودی سایه نامادری بیاد بالا سرشون

بدنم لش شده تکون دادنش برام سخته اخه چرا باید اینجوری باشه :|
ساعت 12 صبحانه مازیار و دادم همون حین غذا هم گذاشتم مثلا میخواستم سوپرایزی کوفته درست کنم تبدیل به سوپ شد
امروز ماهان برای اولین بار میخواد بره استخر تابستون هر کاریش کردیم قبول نکرد بره اموزش شنا اما چون از طرف مدرسه هست و از طرفی از همه باباها ی جورائی دعوت زوری شده خیلی هیجان داشت و از دیشب هی مایو و بینی یر و گوش گیرشو چک میکرد
منم خیلی دلم میخواد برم شاید به زودی اسممو نوشتم و عصرها بجای سر و کله زدن با مشق ننوشتنهای ماهان دو ساعتی رو برا خودم وقت بذارم فکر میکنم دلیل تمام این کسالتها و تنبلیها و افسردگیها فشار زیاد ناشی از خستگیها و سر و کله زدنها با پسرا و باباشون ی طرف قضیه هم افسردگی هست که از گذشته تو وجودم مونده همش تلمبار شده و الان شدت گرفته و متاسفانه به غر زدن و عصبی بازی بمرور تخلیه میشه
دلم ی دنیا ارامش میخواد دوست دارم فکرم ازاد بشه از اینهمه بد خلقی و بد بینی و عصبیت 
خدایااااااااااااااااااا کمک کن
دوست دارم ی مادر و زن نمونه باشم نه ی ادم عصبی که با گذشت زمان باری باشم برای خانوادم 
برم ی خورده سر و سامون بدم اوضاعوووووووو 


روزها پس از دیگری بدون هیچ هدف خاصی دنبال میشن :((
