ماهان  و مازیارماهان و مازیار، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات یک مادر

حال و روز اینروزهای من !!

این روزها بدجور دلم تنگ میشه در حد خفگی  کلی فکر و بغض بیخودی دارم     همه روزهام تکراری و بی هدف یکی پس از دیگری سپری میشه نه تفریحی نه همصحبتی   خیلی خستم حتی موقعیت ی مسافرت هم ندارم که تجدید قوا کنم واقعا نیروئی برام نمونده بسکه با این دو تا پسر و باباشون سر و کله زدم . کاش حداقل بین این سه تا یکیشون میتونست درک کنه متاسفانه مهران هم اصلا کمک نیست که ی وقتا حس میکنم زحمتش از پسرا هم بیشتر شده   تو خونه ای که دو تا بچه هست حداقل باید مرد خونه ی خورده به فکر باشه که متاسفانه مرد من خودش بیشتر باعث ازار شده    ماهان برای هر صفحه مشق نوشتنش یک سال منو پیر میکنه تا الان بیشتر از هزاران ضربه ب...
22 آبان 1392

بدون عنوان

سلامی به افتاب از دریچه تاریک  این چرخیدنهای الکی تو سایتهای جورواجور ادمو تو همه چی تنبل میکنه چند روز میخوام ی سری به اینجا بزنم اما نشد  بعد از سر و سامون گرفتن داداش کوچیک خانواده درگیر ازدواج اولین نوه خانواده شدیم نوه ای که همممون عاشقشیم هانیه گلم مهرماه به عقد امین اقای گل دراومد برای خواهرم که در نبود مامن همیشه حکم مادر رو برام داشته از همه خوشحالترم که رحمت خدا شاملش شده و داماد خوبی نصیبش شده   امیدوارم که همه جوونها خوشبخت و شاد باشن                                             یک ماه از مدرسه...
6 آبان 1392

بدون عنوان

امشب حس عکس گذاشتنم گرفته   گفتم تا بیات نشده بذارم  عشقای زندگیم برای رفتن به دامادی دائی کوچیکه حاضر شدن  مازیار خااااااااااان  اینهم ی عکس دو نفره از داداشیها  برای دائی وحید و زهرا جون هم کلی ارزوی خوشی و سلامتی دارم .   ...
7 مهر 1392

شروع ماه با ی دنیا خاطره خوب

امسال شروع مهر ماه با کلی خاطرات خوب شروع شد  اولین سال مدرسه رفتن پسرکم همراه بود با ازدواج اولین نوه بابا هانی جون خوشگلم که ی دنیا خوشی و شادی برای هممون اورد و دیشب رو برامون شب خوبی رقم زد ( اینقدر حرکات موزون در وکردم که پا درد شدید دارم ) براش بهترین ارزوها رو دارم    این خوشی همچنان ادامه داره چون شنبه داداشی گلم وحید و زهرا جوون مراسم عروسیشون برگذار میشه و به سلامتی میرن تو لونه عشقشون که برای این دو تا عزیز دل هم بهترین ارزوها رو میکنم امیدوارم در سلامتی و شادی صاحب چند تا نی نی ناز ( اخه وحید عشق بچه هست   ) بشن و شادیشون چند برابر بشه  در کنار تمام این شادی و خنده تنها چیزی که باعث ازار ...
3 مهر 1392

بوی ماه مهر

ماه مهر است بیا برکت بارانم باش همچنان مهر فروزنده ، فروزانم باش انگار همین دیروز بود که با حرص هر چیزی گیرت میومد میگرفتی میکشیدی رو لثه هائی که منتظر در اوردن اون مرواریدهای کوچولو بودن اون موقع حتی خوب بلد نبودی صحبت کنی در حد چند کلمه کوچیک و ساده ، حدود 7 سال گذشته و دیگه واسه خودت کوچک مردی شدی و امروز شروع فصلی تازه برات بود . فصلی تازه برای یادگیری علم و دانش  تو این چند روز کلی هیجان و استرس داشتم حتی بابائی هم هیجانشو دیروز با اوردن فرم لباس مدرسه ات نشون داد کلی خوشحال بود که حالا پسر کوچولوش میخواد راهی مدرسه بشه از خدا میخوام که تو این راه همیشه یاری رسونت باشه کاش بتونی درک کنی که چقدر عاشقتــــــــــم  ...
3 مهر 1392

تفاوت دید ادمها نسبت به مسائل

چند روزی درگیر یک مسئله خانوادگی بودیم چون تعداد نسبتا بالاست نظرها هم زیاد بود اما امروز به مورد جالبی برخوردم ... مشکل بین یک زن و مرد عقد کرده جوون تو خانواده بود که همه ما فقط چون نظر یک نفر رو شنیده بودیم رای به طلاق و جدائی دادیم فارغ از اینکه بابا بذاریم طرف مقابل هم حرفشو بزنه خلاصه این وسط  فقط دو سه نفر رای به ادامه زندگی دادن اما ی ادم عاقل پیدا شد که با حرفاش که اکثرا منطقی و عقلانی  بود مانع از این جدائی شد و خدا رو شکر میکنم کاش ما ادما بجای قضاوتهای زود خودمون ی خورده بهم فرصت بدیم و حرف همو بشنویم  من با شنیدن حرفای یکطرف دعوا تنها چیزی که تو ذهنم میومد فیلم  اگه اشتباه نکنم دو زن با بازی نیکی کریمی...
24 شهريور 1392

روزهای تکراری و کسل کننده

نمیدونم همه ادما این مشکلو دارن یا من به بحران خوردم خوب که فکر میکنم میبینم زندگیم پر از بی هدفیه :)) یعنی هر روز بیخود داره طی میشه چند شب پیش ی سریال دیدم (کوزی گونی) مادر خانواده با وجود دو تا پسر مث من و یک عدد همسر شب تولد تنها مونده بود و بیچاره به شراب خوری رو اورد کلی دلم براش سوخت اما خوب که نگاه میکنم میبینم اصلا بعید نیست در اینده ی روزی به خودم بیام که تنهاتر از این باشم بخاطر ازدواج و بچه داری از کلی علائقم گذشتم مثلا رشته نقاشی خوندم اما سالهاست دست به قلم نبردم  یادش بخیر قدیماااااااااااااااا چقدر خوش گذروندم همه لحظه هاش عالی بود مخصوصا روزهائی رو که با س و ا م گذروندم بهترین روزهای زندگیم بود کلی پیاده روی میکردیم&n...
20 شهريور 1392

کاش زندگی تکرار داشت (بیاد مادر عزیزم )

دوران کودکی فقط به بازیگوشی و درس گذشت تا وقتی اومدیم بفهمیم دنیا چه خبره و کی به کیه یکی از بدترین سرنوشتها برام رقم خورد خیلی سخته که صبح بخوای عزیزتو بیدار کنی اما متاسفانه ببینی که به خواب ابدی و نازش فرو رفته و تو رو برای همیشه ترک کرده لعنت به ماه اسفند که بدترین خاطره زندگیمو رقم زد هیچوقت اون صحنه رو نمیتونم فراموش کنم همیشه مثل یک نوار ویدوئی جلو چشام رژه میره  فقط 19 سال سن داشتم و همیشه همه چی محیا بوده غذا لباس تمیز فقط مصرف کننده بودم و  هیچوقت حتی برای ثانیه ای به همچین روزی فکر نکرده بودم  اصلا چرا باید بین اینهمه ادم خدا زورش به مامان من برسه اصلا خدا تو عدالت هم داری اصلا وجود داری ! اینها همه حرفائی بود ک...
18 شهريور 1392

تولد دو سالگی مازیار باب اسفنجی

جشن کوچیک تولد مازیار که با یک روز تاخیر برگذار شد اما جاااای همه دوستان خالی خوش گذشت  داداشی ها  پارمیس ... ماهان ... مامان   ...پسردائی مهدیار .. نیکان جون 7 ماهه و مازیار  کلاههای بن تن رو هم یگانه جون مامی نیکان زحمتشو کشیده بود دستش درد نکنه  بابا مهران و پسرا و عمو سیاوش و زهرا جون دستشون هم درد نکنه بابت کادوهای قشنگشون   ...
15 شهريور 1392