حال و روز اینروزهای من !!
این روزها بدجور دلم تنگ میشه در حد خفگی کلی فکر و بغض بیخودی دارم
همه روزهام تکراری و بی هدف یکی پس از دیگری سپری میشه نه تفریحی نه همصحبتی
خیلی خستم حتی موقعیت ی مسافرت هم ندارم که تجدید قوا کنم واقعا نیروئی برام نمونده بسکه با این دو تا پسر و باباشون سر و کله زدم . کاش حداقل بین این سه تا یکیشون میتونست درک کنه متاسفانه مهران هم اصلا کمک نیست که ی وقتا حس میکنم زحمتش از پسرا هم بیشتر شده
تو خونه ای که دو تا بچه هست حداقل باید مرد خونه ی خورده به فکر باشه که متاسفانه مرد من خودش بیشتر باعث ازار شده
ماهان برای هر صفحه مشق نوشتنش یک سال منو پیر میکنه تا الان بیشتر از هزاران ضربه به سرم زدم بسکه حرصم میده مازیار هم که هنوز به درک درستی نرسیده و نمیشه ازش توقع بیشتری داشت با اینها به زور کنار میام امــــــــــــــا
مهران تو رو کجای دلم جا بدم اخههههههههه لامصب نباید ی خورده به من فکر کنی به اینکه منم ادمم خسته میشم چه روحی چه جسمی تو که یاری نه ئی باری چرائی ! هر کاری دلت میخواد میکنی اخرش با ی کلمه نمیتونم خودتو تبرئه میکنی !! مگه میشه با این سن و هیکل نتونی از پس کارا خودت بر بیای
دلم ی خورده استراحت میخواد ی مدت تنهائی اااخ که چه حالی میده
خدا جون یعنی میشه
فکرم خسته تنم خسته حس ندارم تکون بخورم
خیر سرمون تعطیلات هست تا امروزش که به سنگ کلیه اقا گذشت تازه امشب خلاص شد خیلی دلم میخواد ببینم فردا هم میخواد این بازی رو ادمه بده یا نه
نمیدونه براش نقشه کشیدم
ی همچین زنی هستم من خخخخخخخخخخخخخخخخ
امروز روز غر زدن بود اما بازم خدایاااا شکرت 


حال و روز اینروزهای من !!
