سلامی به افتاب
بنام خالق هستی بخش
ماهها و شاید سالهاست که تصمیم به باز کردن این وبلاگ داشتم و بعلت تنبلی و پائین بردن سرعت نت مقدر نشد امــا امروز عزمم رو جزم کردم تا بطور جد این وبلاگ رو پیگیری کنم و خاطرات روزانه خودم که تشکیل شده از یک زندگی 4 نفره که شامل یکعدد همسر مهربان و خونسرد
مهران جان و پسرهای گلم ماهان و مازیار هست را بنگارم .
به امید تــــــــــــــــــــــو 
8/6/1384 شروعی تازه برای من و مهران بود و هنوز به چم و خم زندگی اشنا نبودیم که لطف خدا شامل حالمون شد و یک هدیه اسمونی ناز بعنوان کادوی عروسی برامون فرستاد
البته این کادو اولش شوک بزرگی بود امــــا خیلی زود باهاش کنار اومدیم و روزها و ماهها سپری شد تا در تاریخ 17 دیماه 1385 یک روز سرد زمستونی پسر گلم به جمع دو نفره ما پیوست و مسیر زندگی کلا عوض شد و امـــــــــا بارداری دوم کاملا خواسته و طبق برنامه ریزی پیش اومد و باز هم قسمتمون یک پسر گل دیگه بود که در تاریخ 12 شهریور 1390 یک روز تابستونی و گرم خانواده کوچیکمون رو تکمیل کرد
خدایــــــــــــا بابت تمام داده ها و نداده هایت شکر 


سلامی به افتاب
