روزها پس از دیگری بدون هیچ هدف خاصی دنبال میشن :((
ساعت 10 از خواب بیدار شدم و دارم دور خودم میچرخم کلی کار سرم ریخته اما حسش نیست ! اینقدر امروز کسل بودم و خوابالو که برای اولین بار یادم رفت چاشت ماهانو بذارم تا راهیش کردم رفتم خوابیدم وقتی ساعت 10 بیدار دم دیدم میوه و خوراکیاش رو میز مونده زنگ زدم اژانس اومد فرستادم برد میترسم همینطوری پیش بره بچه هام به زودی سایه نامادری بیاد بالا سرشون بدنم لش شده تکون دادنش برام سخته اخه چرا باید اینجوری باشه :| ساعت 12 صبحانه مازیار و دادم همون حین غذا هم گذاشتم مثلا میخواستم سوپرایزی کوفته درست کنم تبدیل به سوپ شد امروز ماهان برای اولین بار میخواد بره استخر تابستون هر کاریش کردیم قبول...
نویسنده :
فریبا
13:01




