ماهان  و مازیارماهان و مازیار، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

خاطرات یک مادر

روزها پس از دیگری بدون هیچ هدف خاصی دنبال میشن :((

ساعت 10 از خواب بیدار شدم و دارم دور خودم میچرخم کلی کار سرم ریخته اما حسش نیست !  اینقدر امروز کسل بودم و خوابالو که برای اولین بار یادم رفت چاشت ماهانو بذارم تا راهیش کردم رفتم خوابیدم وقتی ساعت 10 بیدار دم دیدم میوه و خوراکیاش رو میز مونده زنگ زدم اژانس اومد فرستادم برد  میترسم همینطوری پیش بره بچه هام به زودی سایه نامادری بیاد بالا سرشون    بدنم لش شده تکون دادنش برام سخته اخه چرا باید اینجوری باشه :|  ساعت 12 صبحانه مازیار و دادم همون حین غذا هم گذاشتم مثلا میخواستم  سوپرایزی کوفته درست کنم تبدیل به سوپ شد     امروز ماهان برای اولین بار میخواد بره استخر تابستون هر کاریش کردیم قبول...
5 آذر 1392

:((

باز این افسردگی لعنتی برگشته سراغم :((  خیلی خیلی خستم اگه بخاطر ماهان و مازی نبود مطمئنم تا الان هزار بار خودمو راحت کرده بودم هیچ انگیزه فردی ندارم کل زندگیم خلاصه شده در حال و اینده این دو تا بچه  ی وقتا با خودم میگم تا کی میشه ادامه داد اخه !  نیاز شدید به ارامبخش دارم قبلا هر پک به سیگار ی ارامش لحظه ای با خودش می اورد و کمی فارغ از غم هستی اما دیگه جواب نمیده  خدایااااااا ازت ارامش میخوام صبـــــــر صبر خیلی نیاز دارم ی خورده هم تنگش عشق بذار خدایااااااااا دلمو صاف کن از اینهمه سیاهی چرا اینجوری شدم !  خدااااااااااااا اگه فقط ی ذره دلت بخاطر این دو تا طفل معصوم میسوزه ی راهی جلو پام بذار تا بتونم ماد...
2 آذر 1392

حال و روز اینروزهای من !!

این روزها بدجور دلم تنگ میشه در حد خفگی  کلی فکر و بغض بیخودی دارم     همه روزهام تکراری و بی هدف یکی پس از دیگری سپری میشه نه تفریحی نه همصحبتی   خیلی خستم حتی موقعیت ی مسافرت هم ندارم که تجدید قوا کنم واقعا نیروئی برام نمونده بسکه با این دو تا پسر و باباشون سر و کله زدم . کاش حداقل بین این سه تا یکیشون میتونست درک کنه متاسفانه مهران هم اصلا کمک نیست که ی وقتا حس میکنم زحمتش از پسرا هم بیشتر شده   تو خونه ای که دو تا بچه هست حداقل باید مرد خونه ی خورده به فکر باشه که متاسفانه مرد من خودش بیشتر باعث ازار شده    ماهان برای هر صفحه مشق نوشتنش یک سال منو پیر میکنه تا الان بیشتر از هزاران ضربه ب...
22 آبان 1392

بدون عنوان

سلامی به افتاب از دریچه تاریک  این چرخیدنهای الکی تو سایتهای جورواجور ادمو تو همه چی تنبل میکنه چند روز میخوام ی سری به اینجا بزنم اما نشد  بعد از سر و سامون گرفتن داداش کوچیک خانواده درگیر ازدواج اولین نوه خانواده شدیم نوه ای که همممون عاشقشیم هانیه گلم مهرماه به عقد امین اقای گل دراومد برای خواهرم که در نبود مامن همیشه حکم مادر رو برام داشته از همه خوشحالترم که رحمت خدا شاملش شده و داماد خوبی نصیبش شده   امیدوارم که همه جوونها خوشبخت و شاد باشن                                             یک ماه از مدرسه...
6 آبان 1392

بدون عنوان

امشب حس عکس گذاشتنم گرفته   گفتم تا بیات نشده بذارم  عشقای زندگیم برای رفتن به دامادی دائی کوچیکه حاضر شدن  مازیار خااااااااااان  اینهم ی عکس دو نفره از داداشیها  برای دائی وحید و زهرا جون هم کلی ارزوی خوشی و سلامتی دارم .   ...
7 مهر 1392

شروع ماه با ی دنیا خاطره خوب

امسال شروع مهر ماه با کلی خاطرات خوب شروع شد  اولین سال مدرسه رفتن پسرکم همراه بود با ازدواج اولین نوه بابا هانی جون خوشگلم که ی دنیا خوشی و شادی برای هممون اورد و دیشب رو برامون شب خوبی رقم زد ( اینقدر حرکات موزون در وکردم که پا درد شدید دارم ) براش بهترین ارزوها رو دارم    این خوشی همچنان ادامه داره چون شنبه داداشی گلم وحید و زهرا جوون مراسم عروسیشون برگذار میشه و به سلامتی میرن تو لونه عشقشون که برای این دو تا عزیز دل هم بهترین ارزوها رو میکنم امیدوارم در سلامتی و شادی صاحب چند تا نی نی ناز ( اخه وحید عشق بچه هست   ) بشن و شادیشون چند برابر بشه  در کنار تمام این شادی و خنده تنها چیزی که باعث ازار ...
3 مهر 1392

بوی ماه مهر

ماه مهر است بیا برکت بارانم باش همچنان مهر فروزنده ، فروزانم باش انگار همین دیروز بود که با حرص هر چیزی گیرت میومد میگرفتی میکشیدی رو لثه هائی که منتظر در اوردن اون مرواریدهای کوچولو بودن اون موقع حتی خوب بلد نبودی صحبت کنی در حد چند کلمه کوچیک و ساده ، حدود 7 سال گذشته و دیگه واسه خودت کوچک مردی شدی و امروز شروع فصلی تازه برات بود . فصلی تازه برای یادگیری علم و دانش  تو این چند روز کلی هیجان و استرس داشتم حتی بابائی هم هیجانشو دیروز با اوردن فرم لباس مدرسه ات نشون داد کلی خوشحال بود که حالا پسر کوچولوش میخواد راهی مدرسه بشه از خدا میخوام که تو این راه همیشه یاری رسونت باشه کاش بتونی درک کنی که چقدر عاشقتــــــــــم  ...
3 مهر 1392